فريدون بن احمد سپهسالار

170

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

ايثار كردم . حكايت : اخص اصحاب كه ارباب و ما يَذَّكَّرُ إِلَّا أُولُوا الْأَلْبابِ * بودند چنان روايت كردند كه : چون حضرت سيد را مدت عمر به آخر آمد و عزيمت آن جهانى نزديك شد بخادم خود اشارت كرد كه سبوى آب گرم مهيا كند . خادم گفت : چون آب را گرم كردم فرمود كه : بدر رو و در را محكم ببست و گفت : برو و صلاى در ده كه سيد غريب از عالم نقل كرد . خادم گفت : بر در صومعه گوش نهادم تا چه خواهد كردن . ديدم كه برخاست و وضو ساخت و غسل و جامه‌اش را پوشيد و بكنج خانه فروكشيد و بانگى برزد كه آسمانها همه پاكند و افلاكيان همه پاكانند و ارواح پاك روان همه حاضر شده‌اند ، تو حاضر و ناظرى كه امانتى به من سپرده بودى ، لطف كن ، بيا و بستان ، « سَتَجِدُنِي إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ » و آهنك رفتن كرد و گفت : اى دوست قبولم كن و جانم بستان * مستم كن و از هر دوجهانم بستان با هرچه دلم قرار گيرد بىتو * آنش به من اندر زن و آنم بستان و به حق جان را تسليم كرد . خادم فرياد كرد ، جامها را چاك زد ، همانا كه خبر وفات سيد به خدمت صاحب شمس الدين و اكابر رسيده ، افغان‌كنان و موىكنان حاضر شدند . كافهء اعاظم و اصاغر دار الفتح سرها باز كردند و سيد را ، چنان كه اركان اهل ايمانست حفاظ قرآن‌خوانان و شيوخ ذكرگويان و علماء دستارپريشان و مقربان ملازمان در حظيرهء مباركش دفن كردند . خدمت صاحب شمس الدين مالهاى فراوان خرج « 1 »

--> ( 1 ) - در اصل : خرچ